منو ببخشيد بخاطر سر در گمي كه اين مدت پيدا كرده بودم و آپ نمي كردم چون يكنواختي روزگار آدم رو بي حوصله ميكنه ولي چند وقت پيش كه خونه رو فروختم و يه جاي ديگه رو خريدم يه تحركي پيش اومد كه باعث شد يه مقدار از لاك خودم در بيام و حوصلم بيشتر بشه اميدوارم شما هر روز موفق تر و با شور بيشتري به زندگي نگاه كنيد.
سرتون رو درد نيارم حالا كه ميخوام آپ كنم پس بريم سراغ دست نوشته امروز :
سر در گمي
ز قلبم داستانهايي روايت مي شود آخر
تمام لحظه هايي كه كنارت مي گذشت آخر
كشم آهي ز درد آن كه عقلم پند نمي گيرد
شوم خوار و ذليل چه براي چه شوم آخر
گناهي كه كشد ما رابه سوي توشيرين است
نمي دانم چرا خواهم شوم خاطي سر آخر
نگاهم بس غمگين است بسوي تو روانش كرد
دلم ، بين چشم ديوانه چه كرد ما را سر آخر
نمازم را قضا كردم براي فكرهاي تو
كه درسرمي پراندم من،چه مي خواهد شود آخر
دراين لحظه تو راخواهم درآن لحظه خدايم را
تو را آيا خدا كردم چه مي گويم در اين آخر
آبان ۸۵