تبليغاتX
به وبلاگ دست نویس خوش آمدید
ناز مادر
با سلام خدمت دوستان عزیز

خدا انشاء ا... مادر و پدر همه رو براشون نگه داره چون وقتی که از میانمون میرن تازه میفهمی چه اتفاق غم انگیز و چه چیز مهمی رو از دست دادی ، اما اين واقعيتي كه ما آدما تا وقتي چيزي رو داريم قدرشو نمي دونيم ولي همين كه از دستش ميديم ميشنيم ميزنيم تو سرمون كه اي كاش ميشد اينطوري يا اونطوري بشه اما ديگه دير شده و غصه دل آدمو جوري ميگيره كه انگار هيچ چيز نمي تونه تو رو از اين حالت در بياره و آرزوي مرگ ميكني اما ديگه بي فايده است و زور الكي زدن چون زمان رفته ديگه بر نمي گرده ، مراقب پدر و مادرتون باشيد كه اگه هر چي رو بشه تكرار كرد اينها رو نميشه و هميشه حسرت خالي بودن جاشون آزارت ميده . اميدوارم مادرم و مادر تمام كساني كه كوتاهي در حق مادرشون كردن ببخشن و دعا خيرشون هميشه پشت سر همگي ما باشه.(انشاء ا...)

اين دست نوشته هم در حسرت همين چيزهاست كه در زمان حيات ايشون قدرشو ندونستم و بعد تا يك عمر غصه همين چيزها رو ميخورم. و اما دست نوشته ناز مادر :

ناز مادر

مادرم ناز مرا ميكشيد و من نمي دانستم      اين غرور قلب او مي شكست ومن نمي دانستم

تـــا كـه بـــود در حــيـــات و بيــن مـــــــا       نـوبتــم بـــود و قـــدر آن ، من نمــي دانســـــتم

بعــــد رفتـنــش دگــــر مـجــالــي نيســـت       ايـن حقــيقـتــي عيـــان بود و من نمي دانســـتم

كــــــــــــرده ام آرزوي رويــــــــــــش را       آرزوي او چــــه بـــود ، مــن نمــي دانـســـــــتم

اي خــــدا تو مي دانـي روزگـارم چيسـت       روزگــــاري هـــدر ميشــد و مـن نمي دانســـتم

اي خــــدا تـــو شـــــاد كــن روحـــش را        كـــه زبــان شــــاد كـــردنـش من نمـي دانســتم

ايـن ســـئوالـي هســت تا ابـد در دل مـن       شود آخر كه او ببخشايد من نميدانم،من نميدانم

۱۵/۵/۸۵

+ نوشته شده در جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 3:48 توسط محمدرضا مددي |

ذهن من
سلام دوستان عزيز 

ذهن من داستان نبودنهاست ،داستان نرسيدنهاست ، داستان نديدنهاست. ذهن من رو تقديم ميكنم به تمام كساني كه نشاني از رسيدن در دلهاشان هست.

ذهن من

چشمان منتظر به در ، افكار پر تلاطمم

آري نشان ز ياد تو ، آرد همي به خاطرم

***

ناگه زنم دمي ز شوق ، يادت نوازشم كند

آري ديار يار را ، آرد همي به خاطرم

***

با ياد تو اي مه نگار ، شب را به روز ميكنم

آري نسيم نوبهار ، دامن زند به خاطرم

***

گل در پرده منتظر شود ، چون تو دخول ميكني

آري ز بوي تو دلم ، آرد تو را به خاطرم

***

آخر چرا نبودنت حائل شده است به بودنت

آري بيا كه بودنت ، آرد خوشي به خاطرم

***

اين ديدگان من شده است ، خون آبه از نبودنت

آري نبودنت زند ، ديوانگي به خاطرم

***

عشقي چنين به خاطرت ، در دل شود ترانه اي

عاشق شدن به خاطرت ، آرد وفا به خاطرم

***

خاطر همي نباشد اين ، ديدن فقط به يك نگاه

آري چنين بخواهمت ، دائم شوي به خاطرم

+ نوشته شده در سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 11:23 توسط محمدرضا مددي |