تبليغاتX
به وبلاگ دست نویس خوش آمدید
فرزند
با سلام خدمت دوستان محترم

امروز بعد از مدت يك هفته به كامپيوتر رسيدم و علت آن هم بدنيا آمدن پسرم بود كه اسمشو رهام گذاشتم. رهام در تاريخ ۲۰/۱۰/۸۵ ساعت ۷:۵۰ دقيقه صبح در بيمارستان لاله تهران بدنيا اومد و زندگي ما رو دستخوش تغييرات اساسي كرد.

امروز ميخوام براتون يه دست نوشته با نام فرزند رو بنويسم كه وقتي رهام كمتر از يك ماهش بود نوشتم و هنوز اون موقع نمي دونستيم كه پسره يا دختر. خدا رو شكر كه هر دو اونها سالمن(مادر و بچه) ، اميدوارم كه هركس بچه داره خدا براش نگه داره و هركس نداره خدا يه گل پسر يا خشگل دختر هديه بده.(آمين)

و اما دست نوشته اينطور شروع ميشه كه بالاخره ما هم پدر و مادر شديم و بچگي ما تموم شد، بد سراغ اين ميره كه الان زمونه عوض شده و اگر بچه ها با امكانات جديد موفق نباشن وا ويلا و در آخر ميگه كه براي چي بچه ها صبح تا شب گريه و بهانه گيري ميكنن.

فرزند

عـــاقبــــت نـام ما هم پــدر و مادر شد       ايـــن چــنيـــن بـود كـــــودكـــي مـا بســـر شــد

كـــودكـــــي رفــت و بــجــــايـش آيـــد         كـــــودكــــــي كـــز بــر نـام پــدر و مــــادر شد

يك بــگـويد پسـر است آن يكي هم دختر      گــر پســر باشـد رهـــام و دختــرم رهـــا شـــــد

تــو بـگــو از بر ما چـه بـرويـد اين گل       گـلـي از گــل بهـشـت يا كـه خـــار در پــا شــــد

ايـن بـگــويم نشـدم وفـق مـراد پــــدرم       انشــاء ا... بشــود گــــر نشــود كــافــر شــــــد

آخــر اين فـرق ميان پدران هسـت همي     كـه بگـويند به كـودك سـخنـي تا كـه او اختر شد

نـاز كـودك بكشـم تـا نشــود درد كــزين       درد كــودك چــو بـود ســخت سـر و كــافــر شد

اي خـــدا فـكــر بـده،نـان بده،جـان بـده        تا تــوانـــم بــــزنــم زور كـه او در بــر شــــــد

عاقبت نه به سر آيد و شود روز وصال      كــودكــم به در آيد مـادرش هم ز درد راحت شـد

او كند گريه شـبانگاه و سـحرگه بيــداد  **  كه بگويد،كه نگويي چنين راحت پدر و مادر شد

۳/۳/۸۵

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 3:24 توسط محمدرضا مددي |

نشان عاشقي
با سلام دوباره خدمت دوستان

قبل از شروع اين مطلب بايد بگم كه يكي از دوستان كه به تازگي من از وبلاگ ايشون ديدن كردم ، گفتن كه شايد اين دست نوشته ها مال خودم نباشه، در جواب ايشون يا بهتر براي ادب بيشتر بگم در جهت اطلاع ايشون بايد بگم كه خير اين دست نوشته ها براي خودم هست (البته به نظر خودم بايد بگم كه اين دست نوشته ها آنچنان ارزش ادبي ندارند كه من بخوام زحمت كپي از كسي رو به خودم بدم) چون خودم كار اصليم برنامه نويسي كامپيوتر هست از كپي و سوء استفاده از مطالب و برنامه ها بسيار بدم مي آمده و متنفرم از اينكه كسي از من يا خودم از كسي كپ بزنم . به بهر حال اميد وارم اين دوست عزيز موفق باشه.

اين كار نوزدهم منه با نام نشان عاشقي ،به نظر من و خيلي از دوستان نزديك نشان عاشقي شامل حال هر كسي نمي شه چون خيلي تو زندگي با ارزش هست، اين دست نوشته ( نشان عاشقي ) صحبت عاشق يا عاشق دوست با معبود و خواهشها از او براي عاشقان كه نشان عاشقي رو واقعاً به گردن دارن هست وبعد هم عاشق نماها رو زير سئوال ميبره و در آخر صحبتهايي هم با خود عاشق و كساني كه ميخوان وارد وادي عشق بشن ميكنه، كه اگر ميخواهي پا به اين صحنه بذاري پي خيلي چيزها رو بايد به تنت بمالي. و اما خود دست نوشته ...

نشان عاشقي

عاشقان در عشق خود پروانه اند                گر به سوي او روند ديوانه اند

اي خـدا اين عاشـــقان را غم مده                گـرد دوري عاشـقان را هم مده

گـرد دوري ميشـود عاشـق كُشـان               هـي صبوري ميشود آتش فشان

گرتوخواهي كه شوند اين عاشقان               همـچـو مجـنونـي پي ليـلي دوان

تـا بـبـيـني كه دارنـد اين نشــــان                ايـن نشـان عاشـقي يعني زبان؟

درره عشق نيست چيزي بي امتحان             گــر تـواني پـا بنـه دراين نشان

گـر تو خـواهي كه بيايي اين بدان                ايـن نشــانـي اســت آدم كـِشـان

آدمــي را مـيـــبــرد درايــن و آن                هي بگويي اين بهاراست ياخزان

عاقـبـت هـم بـخواهــي ايـن از آن                اي خــدا مـا را ببـر با اين نشان

                                         بهار ۸۵

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 13:51 توسط محمدرضا مددي |

بي خوابي
با سلامي دوباره

داستان نوشتن اين دست نوشته همانطور كه از اسمش پيداس اينه كه يك شب خوابم نمي برد ساعت ۲:۵۰ دقيقه صبح بود كه به ذهنم اومد و نوشتم.

فكر مي كنم كه براي هر كسي اتفاق افتاده باشه كه شبها خوابش نبره ولي من زياد بي خواب ميشم، تجربه اي كه من در اين رابطه دارم اينه كه يا بايد يه چيزي بنويسي يا بخوني بعدش مطمئن باشيد كه وسط نوشتن يا خوندنتون حتماً خوابتون برده.

و اما اميدوارم كه از اين دست نوشته خوشتون بياد. ممنون از تحملتون ، و يه خواهش اينكه سعي كنيد بعد از خوندن دست نوشته ها نظرتون رو در قسمت نظرات بنويسيد چون خيلي به من كمك ميكنه (البته در اين رابطه بايد از دكتر دبيري تشكرات لازم رو بجا بيارم.)

بي خوابي

امشب هر چه ستاره ها را مي شمارم

خوابم نمي برد

در فكرت ، در خاطرت و در سير تو هستم

عاشقانه به تو فكر ميكنم و

ديوانه وار قلم ميزنم

وقتي به تو فكر ميكنم روحم پرواز ميكند

دلم در جاي ، قرار نمي گيرد

چشمانم به رويا مي پيوندد

و به ياد مي آورم لحظات خوب زندگيم را

لحظه هايي كه در وجودم، وجودت را

احساس مي كردم

لحظه هايي كه يادت خاطره نبود

دقايقي كه نامت بر زبان مي رفت

آه ، چه غمگينم

دوريت زندگي را از پاي در مي آورد

با تو بودن زندگي فلاكت بارم را

نو ميكند

آيا مي شود تو نيز به ياد من باشي

تا وقتي در روياهايم به تو نگاه ميكنم

اشك شوق در بستر چشمانم روانه شود

آيا ميشود تو نيز به ياد من باشي

تا وقتي در روياهايم تو را صدا مي كنم

نگاهت با نگاهم گره اي نا گسستني بزند

آري ، مي خواهم تا دنيا دنياست

لحظه لبانم از نامت دور نمانند

آري ، مي خواهم تا دنيا دنياست

صدايت در گوشم حلقه بزند

آري اي كاش

                 تا دنيا دنياست

تو نيز مال من باشي

+ نوشته شده در شنبه نهم دی 1385ساعت 17:33 توسط محمدرضا مددي |