ببخشيد كمي دير شد. با توجه به قولي كه به آقاي دكتر دبيري داده بودم ، امروز يكي از دست نوشته هايي رو براتون مي نويسم كه به صورت شعر نو هست با نام رسيدن.
رسيدن به معبود،به معشوق،يا كلاً هدفي كه هر انسان براي خودش معين ميكنه و ميخواد كه بهش برسه حتماً خطرات و سختي هايي رو هم به دنبال داره ، كسي كه در اين دست نوشته راه رسيدن خودش رو توصيف ميكنه با زبان و مثالهاي عاميانه ميخواد كه سختي راه رسيدن به معشوق يا معبود شو به رخ بكشه و از فرط دوست داشتن در هيچ كجا كم نياره(هرچند).و اما خود دست نوشته چي ميگه كه اميدوارم خوشتون بياد.
رسيدن
در صحراي بيكران نگاهت
راه را گم كرده ام
نا خواسته سر به آسمان بر مي دارم
توئي با آفتاب وجودت
راهنماي من
گرمائي لطيف از تو بر ميدارم
در كوله بار عشق ميگذارم
حال مي فهمم نگاهت چه ميگفت:
آري رسيدن به تو
مانند رسيدن به سر منزلگاه مقصودي است
كه از صحراي پر خطر عشق ميگذرد
طوفان صحراي تو
شن ريزه ها را به صورتم مي زند
لطافت ضربه ها را در وجودم
و سختي طوفان را در را رسيدن به تو
احساس ميكنم
ناگهان ماري مرا نيش ميزند
زهر اين مار در وجودم
نه ، مرا از راه باز نمي دارد
بلكه
قوتي مي گيرم و با نيرويي بيشتر
به سويت مي شتابم
عشق اهورائي يعني عشق پاك ايراني، امروز ميخوام يكي ديگه از دست نوشته هامو براتون تو وبلاگ بذارم كه در مورد عشق پاك صحبت ميكنه ، بايد بگم كه ما ايراني ها هميشه عاشق بوديم اگه خوب به تاريخ نگاه كنيم معشوقه هاي زيادي در ايران بودند و داستانهاي فراواني هم در مورد اونها نقل شده و ما هم خيلي از اونها رو خوانده يا شنيده ايم. اما در كل عشق اهورائي از اينجا شروع ميشه كه در طبقه بندي بين عشاق در كجا واقع شده (معشوق) و بخاطر آبروي معشوقه خود سعي در گذشتن از اون رو ميكنه و در آخر از مراد خود (حافظ) براي اين درد طلب كمك ميكنه.
حالا به دست نوشته توجه كنيد كه مطالب فوق در اون گنجونده شده است:
عشق اهورائي
در زمره عاشقان من در كجا هستم آيا شود روزي گيــــرد دل از دستم
شايد كه گيرم درس از حوزه مستان در پاي آن منبر من تا سحر هستم
در گير آن عشقم ،عشـقي اهـورائي آخــــر خــدا آيا من لايقــش هســتم
درد است در قلبم با نام تو اي دوست عاشــق شــدم آخــر در ياد تو هستم
شــايد كه مجبـورم پنهان كنـم دل را تنهــاييم با تــو دنيـــاســت در دسـتم
دل را كشاندم من از عشق تو بيرون امــا در اين حالـم درگيـر آن هســتم
ياري رســان حافظ آخر بگير دسـتم اين بنــده ناچيـز من ناتــوان هسـتم