تبليغاتX
به وبلاگ دست نویس خوش آمدید
سر در گمي
با سلام خدمت دوستان خوبم

منو ببخشيد بخاطر سر در گمي كه اين مدت پيدا كرده بودم و آپ نمي كردم چون يكنواختي روزگار آدم رو بي حوصله ميكنه ولي چند وقت پيش كه خونه رو فروختم و يه جاي ديگه رو خريدم يه تحركي پيش اومد كه باعث شد يه مقدار از لاك خودم در بيام و حوصلم بيشتر بشه  اميدوارم شما هر روز موفق تر و با شور بيشتري به زندگي نگاه كنيد.

سرتون رو درد نيارم حالا كه ميخوام آپ كنم پس بريم سراغ دست نوشته امروز :

سر در گمي

ز قلبم داستانهايي روايت مي شود آخر 

                                تمام لحظه هايي كه كنارت مي گذشت آخر

كشم آهي ز درد آن كه عقلم پند نمي گيرد

                               شوم خوار و ذليل چه براي چه شوم آخر

گناهي كه كشد ما رابه سوي توشيرين است

                               نمي دانم چرا خواهم شوم خاطي سر آخر

نگاهم بس غمگين است بسوي تو روانش كرد

                               دلم ، بين چشم ديوانه چه كرد ما را سر آخر

نمازم را قضا كردم براي فكرهاي تو

                              كه درسرمي پراندم من،چه مي خواهد شود آخر

دراين لحظه تو راخواهم درآن لحظه خدايم را

                              تو را آيا خدا كردم چه مي گويم در اين آخر

آبان ۸۵

+ نوشته شده در شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 15:7 توسط محمدرضا مددي |

من مانده ام
با سلام خدمت دوستان

اين شيفت سه ي شركت سايپا هم دنيايي براي خودش داره ، بعضي اوقات خسته كننده بعضي اوقات هم آدم هوس ميكنه كه تو يه شب تيره و تار كه همه خوابند (البته بجز بچه هاي شيفت شبي) و سكوت همه جا رو گرفته و فقط صداي ماشينهايي كه از توي سالن مونتاژ در مي آيد اونم هر ده دقيقه يكبار ، روي چمنها كنار خيابون بشيني و فقط فكر كني و بنويسي. اين دست نوشته هم يكي از اين دست نوشته هاس كه شبهاي سايپا به ياري نويسنده براي سياه كردن يه برگ ديگه از دفتر دست نوشته هام اومده.

من مانده ام داستان يه عاشقه كه ميخواد هيچ كس نفهمه كه تو كارش مونده بجز كسي كه دوستش داره،حتي غم زندگيش كه در مصرع چهارم ميگه تا نشنود غم مانده ام.

و اما دست نوشته ...

من مانده ام

سيل سعادتم كجاست ، آري در اين غم مانده ام

مشكن ، مرو ، خوارم مكن ، من كه در اين دم مانده ام

نامت كجاست تا بشكند روي بت سنگ رخم

پرواز را آغاز كن تا نشنود غم مانده ام

يادت كه ناز است و سرم را ميزند در ساز تو

گويي تمام روزگار در عشق تو ،من مانده ام

دستم بگير و پر مكش در اين هواي بي نفس

آخر هميشه با دلم من در هوايت مانده ام

آري براي روزگار از عشق و از مستي بگو

تا او بداند با دل عاشق پرستي مانده ام

خواهم كه من مستي كنم، درعشق تا هستي كنم

نذري براي بودنت ، چون مانده اي من مانده ام

پروانه و شمع دلم هر دو بسوزن در فراق

آخر براي ديدنت من در فراقت مانده ام

۱۱/۱۰/۸۵ -- دم دماي صبح

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 10:46 توسط محمدرضا مددي |

شکستن
با سلام خدمت دوستان

تا حالا عصباني شديد اينقدر كه ديگه به هيچكس رحم نداشته باشيد و با تمام وجود از همه چيز متنفر بشيد، تا حالا شده اينطوري كه شديد روي كاغذ احساساتتون رو بنويسيد .فكر كنم همه موفق اين موضوع باشن كه آدم هر چيزي بدي كه بلد رو كاغذ مينويسه.

اين موضوع عنوان كردم كه بگم اين دست نوشته يك نوع از اين نوشته ها هست ، در يك روز عصباني از يكي از دوستان و زمونه بي وفا خواستم چيزي بنويسم كه هم معني داشته باشه و هم عقده دلم رو خالي كرده باشم. اين بود كه دست نوشته زير پديدار شد.

و اما اين دست نوشته :

شكستن

عاشــــق ايـنـم كه آن را بشــكنم          ســرخوشـان و جام مستان بشكنم

تــا كه هســتم مـن بـدنيــاي فنـا           هــر دل عاشـق كُشــان را بشكنم ‌

من در اين پژمرده حالي اي دريغ         هــر كـه گيرد دست من آن بشكنم

خرده مگــذار رو برو در راه دور        چــون بـبينـم، ديـدگان را بشــكنم

ســبز مسـت اسـت رفيـق بلبــلان         در رفـاقـت هـرچـه باشـد بشـكنم

حرف بسيار است ولي در فكر من         ديــور حـــاشـــا بلـنــدان بشـكنم

ســخت از آهـن نمـودم قلـب خـود          تا به قلب هر كه خورد آن بشكنم

گر كه جائي مانده است در قلب تو         كو  كجاست، تا من آن را بشكنم

ديگر اينجا جاي من نيست اي عزيز      بعــد رفتـن هر پلـــي را بشــكنم

۸/۸/۸۵

 

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 12:27 توسط محمدرضا مددي |

آسمان من
با سلام خدمت دوستان

ابتدا بايد از دوستاني كه من رو با نظراتشون راهنمائي ميكنن تشكر كنم، اميدوارم بتونم نظراتتون رو بكار ببرم .

بدون هيچ توضيح زيادي بسراغ دست نوشته ميرم.

آسمان من

اي آســمـان زنـدگـي پــروانه بي بــال منـــم      در حســرت پـريـدن و پـرواز بي پـايـان مـنــم

آري منم كز زندگي همچــون نفـس بـريده ام      دروازه قـلـب تـو رويـش بسـته شـد آري منـم

سخت است بيابان طي كنم درحسرت ديدارتو     تو دل شكسته را مجو از هر شـكسـته تر منم

ديـوار بـودن پـيـش تـو از هر سـمائي دورتر     افــتـادگـانـت را مـگـو، افـتــاده در پـايـت منم

زيبــائي روي مهـت را آدمـي بـي خــود كــند     ديـوانـگــانـت را بـگــو زنـجــيري آنـان مـــنم

پـروانـه را پـرواز خوش ديـوانه را ديوانگي    آنكس كه نيست،ازديدنت خوشتربرايش آن منم

گــويـي بـرو در حســرتم، گــويي بيـا در آرزو   اي كـاش مي شــد تا بگـويي آرزوي تو مــنم

۲۲/۰۱/۸۶

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 15:49 توسط محمدرضا مددي |

وفق مراد
با سلام خدمت دوستان عزیز

با عرض تبریک سال نو و آرزوی سالی سرشار از امید و نشاط و شادی بر همه دوستان امیدوارم که تعطیلات رو به خوبی پشت سر گذاشته باشید، ما که با رهام کوچولو یه تعطیلات با تغییرات کلی داشتیم .

دست نوشته ای که میخوام امروز براتون بنویسم داستانش اینه که یه روز با یکی از دوستان نشسته بودم و حرف از آرزوهام میزدم كه اگه اينطوري ميشد چقدر خوب بود يا اگه اونطوري ميشد چقدر خوب بود كه ايشون گفتند اگه همه چي به وفق مراد آدما باشه كه ديگه سنگ رو سنگ بند نميشه یک دفعه این موضوع به ذهنم اومد که میتونم در رابطه با وفق مراد یه چیزی بنویسم یا نه؟ و بهش قول دادم يه دست نوشته در اين رابطه بنويسم كه ايني شد كه ميخواهيد بخونيد اميدوارم اون دوستم عزيزم كه اين دست نوشته رو ميخونه خوشش بياد.

این بود که شروع کردم از بعدازظهر اون روز به فکر کردن در این رابطه که نتیجه دست نوشته زیر شد که شما میخونید البته در اين دست نوشته نام استاد سخن خواجه حافظ شيرازي رو آوردم كه بخاطر ارادت خاصي كه به ايشان دارم در چند دست نوشته ديگر هم نام ايشان رو آوردم كه اميدوارم راضي باشن وامیدوارم که در این سال جدید همتون و به مراد دلتون دست پیدا کنید و اما دست نوشته :

 

 

وفق مراد

آرزوی دل ما چیست در این دور زمان

                                      بجز از دیدن روی مه تو سرو روان

تو بگفـتی نشـود وفــق مـراد دل مـن

                                     عاقبت گر بشـود،سنگ بلغـزد نگران

ساغرمي به دست وهمه شب بود دعام

                                     كه مراد دل من گر بشود،از دل و جان

بدهم سر به رهش تا كه شوم عاشق آن

                                     آن همان ياركه بوده است برايم دل وجان

آري اكنون برآنــم كه روم خـانه دوست

                                     كه در آنجا بشوم مست ز بويش به نهان

مـن در ايـنــجـا بـگــويـم ز آخـرسخنم

                                    ســخـنـي از تـه دل جــان نـدارد بــدنــم

آرزوي دل مـن ايـن بــود اي حــافــظ

                                    كـه بـبـيـنـم نـظـري روي مه سرو روان

 

"سنگ بلغـزد نگران = كنايه از سنگ روي سنگ بند نشدن"

"ز بويش به نهان = از بوي او با تمام وجود"

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 6:38 توسط محمدرضا مددي |

ناز مادر
با سلام خدمت دوستان عزیز

خدا انشاء ا... مادر و پدر همه رو براشون نگه داره چون وقتی که از میانمون میرن تازه میفهمی چه اتفاق غم انگیز و چه چیز مهمی رو از دست دادی ، اما اين واقعيتي كه ما آدما تا وقتي چيزي رو داريم قدرشو نمي دونيم ولي همين كه از دستش ميديم ميشنيم ميزنيم تو سرمون كه اي كاش ميشد اينطوري يا اونطوري بشه اما ديگه دير شده و غصه دل آدمو جوري ميگيره كه انگار هيچ چيز نمي تونه تو رو از اين حالت در بياره و آرزوي مرگ ميكني اما ديگه بي فايده است و زور الكي زدن چون زمان رفته ديگه بر نمي گرده ، مراقب پدر و مادرتون باشيد كه اگه هر چي رو بشه تكرار كرد اينها رو نميشه و هميشه حسرت خالي بودن جاشون آزارت ميده . اميدوارم مادرم و مادر تمام كساني كه كوتاهي در حق مادرشون كردن ببخشن و دعا خيرشون هميشه پشت سر همگي ما باشه.(انشاء ا...)

اين دست نوشته هم در حسرت همين چيزهاست كه در زمان حيات ايشون قدرشو ندونستم و بعد تا يك عمر غصه همين چيزها رو ميخورم. و اما دست نوشته ناز مادر :

ناز مادر

مادرم ناز مرا ميكشيد و من نمي دانستم      اين غرور قلب او مي شكست ومن نمي دانستم

تـــا كـه بـــود در حــيـــات و بيــن مـــــــا       نـوبتــم بـــود و قـــدر آن ، من نمــي دانســـــتم

بعــــد رفتـنــش دگــــر مـجــالــي نيســـت       ايـن حقــيقـتــي عيـــان بود و من نمي دانســـتم

كــــــــــــرده ام آرزوي رويــــــــــــش را       آرزوي او چــــه بـــود ، مــن نمــي دانـســـــــتم

اي خــــدا تو مي دانـي روزگـارم چيسـت       روزگــــاري هـــدر ميشــد و مـن نمي دانســـتم

اي خــــدا تـــو شـــــاد كــن روحـــش را        كـــه زبــان شــــاد كـــردنـش من نمـي دانســتم

ايـن ســـئوالـي هســت تا ابـد در دل مـن       شود آخر كه او ببخشايد من نميدانم،من نميدانم

۱۵/۵/۸۵

+ نوشته شده در جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 3:48 توسط محمدرضا مددي |

ذهن من
سلام دوستان عزيز 

ذهن من داستان نبودنهاست ،داستان نرسيدنهاست ، داستان نديدنهاست. ذهن من رو تقديم ميكنم به تمام كساني كه نشاني از رسيدن در دلهاشان هست.

ذهن من

چشمان منتظر به در ، افكار پر تلاطمم

آري نشان ز ياد تو ، آرد همي به خاطرم

***

ناگه زنم دمي ز شوق ، يادت نوازشم كند

آري ديار يار را ، آرد همي به خاطرم

***

با ياد تو اي مه نگار ، شب را به روز ميكنم

آري نسيم نوبهار ، دامن زند به خاطرم

***

گل در پرده منتظر شود ، چون تو دخول ميكني

آري ز بوي تو دلم ، آرد تو را به خاطرم

***

آخر چرا نبودنت حائل شده است به بودنت

آري بيا كه بودنت ، آرد خوشي به خاطرم

***

اين ديدگان من شده است ، خون آبه از نبودنت

آري نبودنت زند ، ديوانگي به خاطرم

***

عشقي چنين به خاطرت ، در دل شود ترانه اي

عاشق شدن به خاطرت ، آرد وفا به خاطرم

***

خاطر همي نباشد اين ، ديدن فقط به يك نگاه

آري چنين بخواهمت ، دائم شوي به خاطرم

+ نوشته شده در سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 11:23 توسط محمدرضا مددي |

خیالی هست
با درود خدمت دوستان محترم

خیالی هست یکی دیگه از دست نوشته هامه که میخوام امروز براتون بنویسم که امیدوارم خوشتون بیاد. این دست نوشته میخواهد کوهی از احساس برای خوانده ایجاد کنه و بفهمونه که بعد از رفتن همه چیز تمام نمی شه و دنیا به کارش ادامه میده تا نفرات بعدی یکی یکی بیان و برن.

شما با نوشتن نظراتتون منو خیلی کمک میکنید پس نظرات رو فراموش نکنید و اما خود دست نوشته چی میگه .

خیالی هست

اگر دیدی که چشمانم غبارآلود است

                                                 خیالی نیست

اگر دیدی که دستانم پینه بسته است

                                                 خیالی نیست

اگر می بینی که سینه ام گرفته است

                                                 خیالی نیست

اگر می بینی که گهگاهی خیالم خسته آلود است

                                                 باز هم خیالی نیست

اما بدان خیالی هست

                              اگر بروی و بازنگردی

                                                خیالی هست

اگر دیدی که نگاهم براهت است

                                                خیالی هست

اگر دیدی از غم دوریت دلم گرفته است

                                                باز هم خیالی هست

اگر دیدی که در غم تنها ایم نامت بر زبانم هست

آنوقت بدان خیالی هست

                                   گر نیایی و نگیری و نباشی

از من بیچاره حالی و دستی و نگاهی

                                               آنوقت بدان

                                                              نیستم و نمی مانم

اگر نبودم بدان خیالی هست

دوست داشتنی هست ، یادی هست

تو هستی و آرزوهایت هست

امید هست ، زندگی هم هست

باز هم بدان خیالی هست.

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 17:54 توسط محمدرضا مددي |

فرزند
با سلام خدمت دوستان محترم

امروز بعد از مدت يك هفته به كامپيوتر رسيدم و علت آن هم بدنيا آمدن پسرم بود كه اسمشو رهام گذاشتم. رهام در تاريخ ۲۰/۱۰/۸۵ ساعت ۷:۵۰ دقيقه صبح در بيمارستان لاله تهران بدنيا اومد و زندگي ما رو دستخوش تغييرات اساسي كرد.

امروز ميخوام براتون يه دست نوشته با نام فرزند رو بنويسم كه وقتي رهام كمتر از يك ماهش بود نوشتم و هنوز اون موقع نمي دونستيم كه پسره يا دختر. خدا رو شكر كه هر دو اونها سالمن(مادر و بچه) ، اميدوارم كه هركس بچه داره خدا براش نگه داره و هركس نداره خدا يه گل پسر يا خشگل دختر هديه بده.(آمين)

و اما دست نوشته اينطور شروع ميشه كه بالاخره ما هم پدر و مادر شديم و بچگي ما تموم شد، بد سراغ اين ميره كه الان زمونه عوض شده و اگر بچه ها با امكانات جديد موفق نباشن وا ويلا و در آخر ميگه كه براي چي بچه ها صبح تا شب گريه و بهانه گيري ميكنن.

فرزند

عـــاقبــــت نـام ما هم پــدر و مادر شد       ايـــن چــنيـــن بـود كـــــودكـــي مـا بســـر شــد

كـــودكـــــي رفــت و بــجــــايـش آيـــد         كـــــودكــــــي كـــز بــر نـام پــدر و مــــادر شد

يك بــگـويد پسـر است آن يكي هم دختر      گــر پســر باشـد رهـــام و دختــرم رهـــا شـــــد

تــو بـگــو از بر ما چـه بـرويـد اين گل       گـلـي از گــل بهـشـت يا كـه خـــار در پــا شــــد

ايـن بـگــويم نشـدم وفـق مـراد پــــدرم       انشــاء ا... بشــود گــــر نشــود كــافــر شــــــد

آخــر اين فـرق ميان پدران هسـت همي     كـه بگـويند به كـودك سـخنـي تا كـه او اختر شد

نـاز كـودك بكشـم تـا نشــود درد كــزين       درد كــودك چــو بـود ســخت سـر و كــافــر شد

اي خـــدا فـكــر بـده،نـان بده،جـان بـده        تا تــوانـــم بــــزنــم زور كـه او در بــر شــــــد

عاقبت نه به سر آيد و شود روز وصال      كــودكــم به در آيد مـادرش هم ز درد راحت شـد

او كند گريه شـبانگاه و سـحرگه بيــداد  **  كه بگويد،كه نگويي چنين راحت پدر و مادر شد

۳/۳/۸۵

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 3:24 توسط محمدرضا مددي |

نشان عاشقي
با سلام دوباره خدمت دوستان

قبل از شروع اين مطلب بايد بگم كه يكي از دوستان كه به تازگي من از وبلاگ ايشون ديدن كردم ، گفتن كه شايد اين دست نوشته ها مال خودم نباشه، در جواب ايشون يا بهتر براي ادب بيشتر بگم در جهت اطلاع ايشون بايد بگم كه خير اين دست نوشته ها براي خودم هست (البته به نظر خودم بايد بگم كه اين دست نوشته ها آنچنان ارزش ادبي ندارند كه من بخوام زحمت كپي از كسي رو به خودم بدم) چون خودم كار اصليم برنامه نويسي كامپيوتر هست از كپي و سوء استفاده از مطالب و برنامه ها بسيار بدم مي آمده و متنفرم از اينكه كسي از من يا خودم از كسي كپ بزنم . به بهر حال اميد وارم اين دوست عزيز موفق باشه.

اين كار نوزدهم منه با نام نشان عاشقي ،به نظر من و خيلي از دوستان نزديك نشان عاشقي شامل حال هر كسي نمي شه چون خيلي تو زندگي با ارزش هست، اين دست نوشته ( نشان عاشقي ) صحبت عاشق يا عاشق دوست با معبود و خواهشها از او براي عاشقان كه نشان عاشقي رو واقعاً به گردن دارن هست وبعد هم عاشق نماها رو زير سئوال ميبره و در آخر صحبتهايي هم با خود عاشق و كساني كه ميخوان وارد وادي عشق بشن ميكنه، كه اگر ميخواهي پا به اين صحنه بذاري پي خيلي چيزها رو بايد به تنت بمالي. و اما خود دست نوشته ...

نشان عاشقي

عاشقان در عشق خود پروانه اند                گر به سوي او روند ديوانه اند

اي خـدا اين عاشـــقان را غم مده                گـرد دوري عاشـقان را هم مده

گـرد دوري ميشـود عاشـق كُشـان               هـي صبوري ميشود آتش فشان

گرتوخواهي كه شوند اين عاشقان               همـچـو مجـنونـي پي ليـلي دوان

تـا بـبـيـني كه دارنـد اين نشــــان                ايـن نشـان عاشـقي يعني زبان؟

درره عشق نيست چيزي بي امتحان             گــر تـواني پـا بنـه دراين نشان

گـر تو خـواهي كه بيايي اين بدان                ايـن نشــانـي اســت آدم كـِشـان

آدمــي را مـيـــبــرد درايــن و آن                هي بگويي اين بهاراست ياخزان

عاقـبـت هـم بـخواهــي ايـن از آن                اي خــدا مـا را ببـر با اين نشان

                                         بهار ۸۵

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 13:51 توسط محمدرضا مددي |